امروز داشتم یه چیزی میخوندم که منو با چندتا چیزم روبه رو کرد اول اینکه منم دوست دارم پول دار باشم دوم اینکه در حال حاضر نیستم و سوم اینکه واقعا به اون حسودیم میشه اون کی بود مهم نیست فقط میدونم به خوشتیپی من نیست ولی یه زن داره که خیلی قشنگه اتفاقا زنشم مثل خودش پر از نبوغه و آدم مشهوریه و یک محقق و دانشمند. همه اینارو دیدم ولی در نهایت با واقعیت دیگه ای هم روبه رو شدم که بهم گفت هی همه  هیچ وقت نمیتونند اینطوری باشند همه ی اینا مثله گرز خرد تو سرم منم زیاد فکر میکنم چطوری پول دار بشم و دوست دارم بشم وشاید هم بشم ولی من در مورد خودم نمیخوام حرف بزنم میخوام بهت واقعیت جبر را در یک زندگی نشون بدم ....

 

در یکی از فصل ها که برای مثال میتونم بهار را بگم که احتمالا ازش بدت نمیاد اگه خوشتم نیاد..... یه نفر در یه جایی به دنیا میاد متاسفم براش چون شانس نداشته که در یک خانواده پول دار و خوشبخت در سواحل زیبای هاوایی  به دنیا بیاد .. بلکه در یکی از قبایل آفریقا به دنیا آمده متاسفانه تو قبیله اونا خبری از سرگرمی نیست چرا؟ چون همشون دارن میمیرند اونا اعتقاد دارند که قول کوچیکشون که یه جورایی خداشونه داره اونارو تنبیه میکنه .... ولی پسر شانس میاره و زنده میمونه مهم نیست دلیلش چیه به هر حال خودش کاری نکرده زندگی را ادامه میده همراه مادرش که کلا 30 کیلو نیست خودشم اینقدر لاقر هست که استخوناش از بیرون معلوم باشه .یه گروه از پزشکا اومدن این اطراف فکر میکنم آمریکاین میان و به این مادر و فرزند کمک میکنند .. به اونها 2 تا قرص میدن و یه کف دست غذا و اونا هم میخورند ولی فردا هم وجود داره ... روز ها و ماه ها میگذره سالها هم میگذره پسره میشه 5 ساله... داره تو گلا میدو سراغ غورباقه ها از کثافت حیوون ها هم میخوره مادرشم 2 سال پیش مرده یه بار یهو تو تلویزیون که در یکی از قرار گاهای کمک رسانیه یه هنر پیشه را میبینه که داره میخنده و همه دور  و ورشن پسرک میخنده و میگه منم اینو دوست دارم منم میخوام مثله این بشم ... سال بعد پسرک بر اثر بیماری و سو تغذیه میمیره.......!