به همین سادگی سال ها گذشت شهر كوچك ما شاید بزرگتر شده دكه ی سر كوچه ما شاید قشنگ تر شده
به همین سادگی خاطره شدند هر كس كه می شناختم گریه شدند خنده های كه میدیدم
به همین سادگی  بردند هرچه آرزو بود هرچه نقاشی كه حركت میكرد هرچی داستان كه زیبا بود هرچی آدم خوب كه روزی پیدا میشد..
به همین سادگی گشتیم جدا ما ...من و تو و آنها شدیم از یك كوچه به هفت جا و بی جا شدیم
به همین سادگی نفس كشیدن سخت شد آنهمه لحظه زیبا ننگ شد این دل ما تنگ شد پرستویه پرنده بی آهنگ شد گل شكفته خشك و بی آب و رنگ شد
به همین سادگی زنده ها یه مرده را دیدم .. مردن آنها را دیدیم..
به همین سادگی خسته ام
به همین سادگی اسیر این سرنوشته شكسته ام
به همین سادگی خواهم رفتم سوی فردای دیروز
به همین سادگی خواهم مرد
به همین سادگی من هستم.