لحظه ها میگذرند غصه ها شاید میروند اما من هنوز هستم
هنوز همانجا هستم که غصه ها به دنیا همانجا که خنده ها غنچه زندند و قصه ها را نقاشی کردند..
شاید تخته ای  نیست تا با آن قایقی ساخت و به دوردست ها رفت آنجا که من هستم چون میخواستم...
شاید لحظه ای نیست که نسیم از بخت خوب ما مارا بر روی خود بلند کند و ببرد به آنجا که نفس را خودم بکشم...
اما من اینهارا نمیخواهم .. من دو پا میخواهم تا به درون ابرها بدوم تا زمین را در زیر پایم کوچک ببینم من دو پا میخواهم .
من خودم را ندارم