من همیشه در کجا باید بشینم
تا بیاید قاصد ک با خبرش : وقت تو است.

قاصدکی نیست؟
من شنیدم خودم با دو گوش که میاید روزی خبرش

میاید و من میدانم قاصدک من در باغه همسایه نیست
قاصدک من است
که میگوید آنچه من میخواهم

اینهمه سال اینهمه وقت اینهمه لحظه تا همینجا کافیست
میروم سوی خودش تا کجا خواهم رفت؟
به کجا خواهم رفت؟

قاصدک همینجا روی پایش ایستاده در باغچه
باید چیدش تا نگشته هر چه دارم برف!