روزها میگذرد
حتی یک خط حتی یک جمله نمیدانم چیست
که تواند کند دل ها شاد
یا که از آن دل که دارد بغض درون
بترکاند بغضش تا شود آزاد

جمله ها هم گاهی به پایان میرسند
آن لحظه حتی مرد تنها, تنها تر است
شاید که هنوزم امید دشت ها را دارد
شاید هنوزم از دریا میداند

اما دریا کجاست؟
راه آن در کدام سوی میرود
داری جوابی , جز امید؟

روز ها میگذرد
من هنوز دلتنگم
من هنوزم در پی آرزوهایم
من هنوزم میخواهم
 مثل مردم شهر در هر نفس نمیرم
من هنوزم زندم
من هنوزم هستم
من همیشه میروم سوی این فکر که میگوید
باید رفت حتی اگر نشسته ای!