دوستم را دیدم امروز

من که گریان بود

او پس از سالها درد حال از خودش نیز پشیمان بود

دیده اش خیس نبود اما بیش از دریا بود

داستانش را گفت از همه ی سالها که در این ناکجا در پی هر جا بود

گرچه بر من نگاهی میکرد ولی در سالها که گذشت مینگریست

بر همه داستانها بر همه وهم و خیال

او به من گفت که آنوقت ها خواب میدید که چقدر زیبا است این همه فردا

اما حالا به من او میگفت که دگر خوابی نیست پس کجاست آن خوابها