در همین شهر در همین آبادی
در جوانی پیر شدم
قاصدک ها دیدم که همیشه جز پیام شکست هیچ نمیگویند
گل ها را می دیدم که تا میشکفدند وقت پژمردگی میرسید

و...
چه میشد اگر همیشه خورشید گرم بود
چه میشد اگر مشعلی وجود داشت تا در شب با آن راه رویم
چه میشد اگر  زندها را قهرمان میکردیم..

نسیم را دیدم که دگر کاری به جز جمع پلاسیده ی این آرزو ها را نداشت
مرغ سحر چیست؟ ناله عاشق کجاست؟ دوستی دیگر چیست؟
من اینها را نمیبینم تو به من گوی مگر اینها وجود هم دارند؟

من در همین شهر همین آبادی

مردمان را دیدم که قضاوت میکنند
از شناخت حق باطل را انتخاب میکنند!
و مردمان را دیدم که با هر که از او میترسند دوستند و با هرکه بدشان میاید میشینند
مردمان را دیدم که درد خار را دوست دارند چون از بر چیدنش هراس دارند

در همین شهر همین آبادی

قبرستان ها چنان بزرگ شده اند که همه جا را گور پر کرده
هر خانه گور از آدم ها و هر آدم گوری از آرزوها...