ای مردم آرزو هایم بردند
ای مردم آرزو هایم کوو؟
پس کجا رفتند؟
پس چه شد آنهمه شوروصفا؟
پس چه شد انتظار فردا؟
پس کجا رفت که میگفتم من:
ای لحظه بایست من کارها دارم
حال فقط عمرم مانده
آن دقایق که همیشه میگذرند و منم میشمارم
من در این کویر در این جای بی آب و علف بی راه و نشان سوی چه میگردم؟
من همانم که روزی میخواستم خورشید را
در درون دستانم نگاه کنم
دوست داشتم که ببینم روزی که همیشه عاشقم
ای مردم آرزو هایم مردند
من دگر نیستم من دگر کیستم در این بیغوله پی چیستم؟
ای مردم آرزوهایم مردند!