مردم شهر ما از شنیدن میترسند
  مردم شهرما از از گفتن فرار میکنند
 پنجره های باز را میبندند
تا نور خورشید آنها را اذیت نکند
ابرها گاهی میبارند اما گل عشقی نمیکارند
 مردم شهر ما همیشه در غربتند
رفتن را آرزو میدانند و ماندن را انتخاب میکنند
مردم شهر ما جنگجویند اما از جنگیدن هم میترسند
مردم شهر ما هرروز  میمیرند تا زنده باشند